عا شقا نه های بهار ***********
روزها درپی شب ها آمدند و رفتند****** دل من عهدش را هر گز نشکست
مينويسم از تو اي زيباي من با خيالت روز و شب در آتشم چو بلبلان بهار میخوانم از ازادی خود ***************************** تنهايي خدايا، وحشت تنهاييام كُشت.. بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست
باور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست سوگند می خورم به مرام پرندگان در عرف ما سزای پریدن تفنگ نیست با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما "وقتی بیا که حوصله ی غنچه تنگ نیست" در کارگاه رنگرزان دیار ما رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست از بردگی،مقام بلالی گرفته اند در مکتبی که عزت انسان به رنگ نیست دارد بهار می گذرد با شتاب عمر فکری کنید! فرصت پلکی درنگ نیست وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست تنها یکی به قله ی تاریخ می رسد هر مرد پا شکسته که تیمور لنگ نیست یه بوس واست فرستادم باطعم لیموشیرین،زودبگیرش میترسم تلخ بشه در فصل تگرگ عاشقت میمانم / با ریزش برگ عاشقت میمانم هر چند تبر به ریشه ام میکوبی / تا لحظه مرگ عاشقت میمانم . . . آسمان جای عجیبیست نمیدانستیم / عاشقی کار غریبیست نمیدانستیم عمر مدیون نفس نیست نمیدانستیم / عشق کار همه کس نیست نمیدانستیم . . . اگر شورم سزا باشد ، اگر دردم دوا باشد / از این بدتر کجا باشد که دوست از دوست جدا باشد دل تمنا میکند تا من بسازم خانه ای / عاشقان کی خانه داند ، دل مگر دیوانه ای ؟ سفر غریبی داشتم توی اون چشم سیاهت / سفری که بر نگشتم ، گم شدم توی نگاهت زندگی با تو برایم بوی ریحان میدهد / بی تو اما بوی ریحان ، بوی زندان میدهد . . . ایمان داشته باش که کمترین مهربانی ها از ضعیفترین حافظه ها پاک نمیشوند پس چگونه فراموش خواهی شد تو که پیشه ات مهربانی است . . . ؟ آن لحظه که قلبت به خدا نزدیک است / آن لحظه که دیده ات ز اشک خیس است یاد آر که محتاج دعایت هستم . . . در حضور خار ها هم میشود یک یاس بود / در هیاهوی مترسک ها پر از احساس بود میشود حتی برای دیدن پروانه ها / شیشه های مات یک متروکه را الماس بود کاش میشد ، حرفی از کاش میشد هم نبود / هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود من ناخدای عشقم ، طوفان حریف من نیست / من عاشق تو هستم مجنون رقیب من نیست . . . قلب من جایگاه رفیقی است که شقایق ها حسرت آن را میخورند . . .
بياامشب به من محرم شو اي اشک بيا ارام من در بيقراری دفتر عشـــق كه بسته شـد همچو نسیم از این چمن پای برون کشیده ام شمع طرب ز بخت ما آتش خانه سوز شد گشت بلای جان من عشق به جان خریده ام حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود تا تو ز من بریده ای من ز جهان بریده ام تا به کنار من بودی٬ بود به جا قرار من رفتی و رفت راهت از خاطره ها رمیده ام چون به بهار سر کنم لاله ز خاک من برو ای گل تازه یاد کن از دل داغ دیده ام تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو تاتو به داد من رسی من به خدا رسیده ام سرزمین عشق دردریایی پر تلاطم امواج عشق سوار بر زرورق شکسته ی دل به سوی یافتن ساحل نجات غرق بودم از پشت آن ظلمت وتاریکی مر گبار پرتو زرافشان نگاهت از دور دستها همچون فانوس دریایی مرا به سوی ساحل نجات فراخواند نگاهم غرق در نگاهت شد ثانیه ای بیش نینجامید ولی گویی ساعت ها طول کشید و تو در آن زمان غنچه ی نا شکفته ی لبانت را به آرامی گشودی و گفتی: ای کاشف سرزمین عشق! بیا با وجودت در درونم نهال عشق و آرزو بکار ومرا در خود بپروران وبارور ساز تا که پهنای سایه سار برگ های سبز آن گستره ی عابران خسته ی عا شق با شد. چرا!!! در کمینت در واری سایه ات در خم پس کو چه های خانه ات که تو را در طلبم تو مرا نگاه نکردی در سکوت خلوت تنهایی ام که تو را ندا می کردم تو مرا صدا نکردی همه را هیچ ولی تو چرا! گلهای زرد نرگسم را زیر پا مچاله کردی؟ عشق یعنی خاطرات بی غبار دفتری از شعروعطر بهار عشق یعنی یک تمنا،یک نیاز زمزمه از عاشقی با سوزو ساز عشق یعنی چشم خیس مست او زیر باران دست تو در دست او عشق یعنی ملتهب از یک نگاه غرق در گلبوسه تا وقت پگاه عشق یعنی عطر خجلت...شور عشق گرمی دست تو در آغوش عشق عشق یعنی"بی تو هرگز...پس بمان" تا سحر از عاشقی با او بخوان سپیده دم جدایی وقتی آسمان رنگ با خت وقتی خرو س ها با نگ جدایی سر دادند وسپیده دم جدایی سر رسید با کو له باری از اندوه وآه انتهای کو چه ی باریک وخا طره انگیز ایام با تو بودن را با بدرقه ی دید گان اشکبار واندوهگین توخوا هم پیمود و خود را به جاده ی سرنوشت خوا هم سپرد تا که دست تقدیر سر نو شتم را چگونه رقم خواهد زد اما روزی باز خواهم گشت تا تو این بار با قطره های اشک شوقت طا قی از گل بنفش را به من هدیه کنی ای کاش !!! ای کا ش رقص بر گ های سبز نارنج خا نه تان با بوی خوش بهار نارنج که گاه و بی گاه صدای جیک جیک گنجشک های آن سکوت خانه تان را می شکست با قی می ماند و من در خلوت دلنواز آن آواز سرود دلبا ختگی عشق می سرودم تا در آن دم که شب گستره ی تاریکی خوش را بر پیکر طبیعت می گستراند من با جیرجیرکها ی شب هم آواز شده وبا طلوع شفق پر تو زرنگار خورشید عشق را از پشت قله های سربه فلک کشیده ی نگاهت می نگریستم تا امروز در پشت حصار قصر بی مهربانیت شا هد مرگ عا طفه وآواز دلنواز قناری ها نبا شم 
ميسرايم از تو اي روياي من
اي نگاهت سبزتر از سبزه زار
مينويسم بي قرارم بيقرار
پشت ديوار بهار
مينويسم ماندهام در انتظار
اي که چشمت خواب را از من گرفت
مينويسم خستهام از انتظار
مينويسم مينويسم يادگار
من نميدانم چه دادهاي به من؟
که چنين دل را سپردم دست تو
يا چه بود در آن نگاه آتشين
يا چه کرد بامن دو چشم مست تو
من نميدانم نميدانم چرا؟
اين چنين آشفتهام
آشفتهام
شعرهايي نيمه شبها گفتهام
من نميدانم... ولي اينک بهار
با دو صد گل ميرسد
باغ تا گل ميدهد
گل به بلبل ميرسد
باز ميآيد بهار
باز ميآيد بهار
من نميدانم چرا؟
کس نميآرد مرا پيغام يار
باز می خندم و شادم 
كسي با قصّهي من آشنا نيست
در اين عالم ندارم همزباني
به صد اندوه مينالم
– روا نيست –
شبم طي شد، كسي بر در نكوبيد..
به بالينم چراغي كس نيفروخت..
نيامد ماهتاب بر لب بام،
دلم از اينهمه بيگانگي سوخت
به روي من نميخندد اميدم
شراب زندگي در ساغرم نيست
نه شعرم ميدهد تسكين به حالم
كه غير از اشك غم در دفترم نيست..
بيا اي مرگ، جانم بر لب آمد
بيا در كلبهام شوري برانگيز
بيا شمعي به بالينم بيفروز
بيا شعري به تابوتم بياويز!!
دلم در سينه كوبد سر به ديوار
كه اين مرگ است و بر در ميزند مُشت!
– بيا اي همزبان جاوداني،
كه امشب وحشت تنهاييام كُشت!
![]()






![]()


بیاامشب توهم باغم شو ای اشک
بیا بنگر دلم تنها شده باز
بیا قلب مراهمدم شو ای اشک
من ان گلبوته خشک کویری
بيابرروی من شبنم شو ای اشک
رهاکن ميل ماندن دردو چشمم
توجاری بر رخ زردم شو اي اشک
تسلی بخش من هردم شو اي اشک
بیابغض سکوت سینه بشکن
به چشم خشک من شبنم شو ای اشک
دلم مجروح درد غربت تو
به روی زخم دل مرهم شو اي اشک
دلم ازدردهجران نالد امشب
بیا درمان بر دردم شو ای اشک 



ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماس رو





![]()
![]()







![]()

![]()

![]()




